بعد پاییز میشود . همه ی تهران را باران بگیرد و آب اتوبان ها را بردارد . جوی ها سر ریز کنند . مثل آن شب موش آب کشیده باشیم و از سرما تیک تیک بلرزیم . اصلن خیالی نیست ! مهم نیست . چتری هم نداشته باشیم . اصلن همین امروز مگر چش بود ؟  گرمای تابستان فرق سرم را باز کرده باشد و با خودم فکر کنم اگر امروز زدم زیر گریه حتما به خاطر فلان قرص لعنتی بود که چند روز است فراموش کردم . تو بگویی "انگاری حالت بهتر است . " . توی فردوس بگردیم . همین نیمکت ها . فانوس ها . سایه ها ، درخت ها . همین که برگه ی فال را بگذارم توی کیف پولت . که خوب گفته بود ؟ که عیدی بدهی به دخترک فال فروش . حالا جدی حافظ خوب گفته بود ؟ یا استفهام انکاری میپرسید ؟ یا کنایه میزد ؟ اصلن صحبتش چه بود ؟ که افتاب تابستان مغز مرا شکافته . که دلتنگی افتاب را خشن کرده ، بی عقل کرده . من بی عقل شدم ؟ تورا ناراحت کردم ؟

خیله خب . اقتاب باشد . اصلن خیالی نیست ! مهم نیست . سایه بانی هم نداشته باشیم . من که عینک افتابی نمیزنم . که چشم هایم را پلاستیکی کنم . کوه نمیروم . کفش کوه نمیپوشم . پیاده روی را محض توی ترافیک نماندن دوست دارم . صبح ها میدویدم ؟ دکتر گفته بود درمان افسردگی ست . ( درمان !؟ )  کلاه افتابی سرم نمیگذارم . ادای دخترهای فعال را ندارم که با نقاب افتاب گیر توی اتوبوس میپرند بالا . آن موقع که عضو تیم دو و میدانی بودم ، فقط چون از تیپ معلم ورزشمان خوشم میامد . بعد هم افسرده بودم . برای درمانم میتوانستم با نفس پر بدوم . بلد بودم از دهان نفس نکشم . آن روز که دانیال کوچک را توی بازار گم کردیم ، آن روز که بابا هنوز سیگاارش را خاموش نکرده بود و هی دود  میکرد و میزد توی سرش . آن روز که چار راه به چا راه دویدیم دنبال دانیال . به بابا گفتم سیگارش را خاموش کند و از دهان نفس نکشد . دانیال تازه راه افتاده بود . روی پاهایش دنبال یک بادکنک فروش را گرفته بود و رفته بود . داشتم چه میگفتم اصلن . روز اول مدرسه موهایم را شانه نمیکردم . گفتم که دلم نمیخاهد موهایم را شانه کنم . عمه گفت میبرد مرا سلمانی که باز هم کچلم کند . که دختری که موهایش را شانه نمیکند همان بهتر که شبیه پسرها باشد . حالا ببین چه قدر بزرگ شده ام که از وقتی رفتی نشسته ام اینجا و دارم عین سگ موهایم را شانه میکنم . چند ساعت است که دارم موهایم را شانه میکنم . بعد زمزمه میکنم که " جای آلو ، خرمالو . جای دلتنگی ، دلتنگی . " موهایم را با حرص شانه میکنم ؟ دارد چه مرگم میشود ؟ خستگی تو تنم مانده . دلم نمیخواهد فردا از خواب بیدار شوم و بروم سر تنیس . میدانید خب خستگی اصلن از بین نمیرود . بلکه از روزی به روز بعدی منتقل میشود . فکر کنم اصلن ادم از بعد از 10 سالگی همیشه خسته است . چون دیگر 10 سال زندگی کرده است و هرکاری کند روزها میآیند و نمیتواند به اندازه جبران شدن اضافه شدنش بگیرد بخابد / بکپد . 

ذارم زمزمه میکنم :

فصل عوض می‌شود
جای آلو را
خرمالو می‌گیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی


+فردا یک سر دکتر هم بروم . ببینم این داروها چه مرگشان هست . شاید رفتم " آن " را هم خریدم . بقیه روز را نصف کنم بین کارهای کلاس زبان و همشهری داستان . فردا میروم سر کلاس و بین یک سری کم عقل درس میخوانم . عیبی ندارد . شرایط است دیگر . باید بروم سرکلاس و چند نفر متولد 63 را تماشا کنم که برای یک متولد 67 سر و دست میشکانند که نگاهشان کنند . بعد با خودم میگویم این نسل آرمانی دهه شصتی که اخم میکنند اگر بگویی شماها هم خوب و بد دارید . بی سواد و باسواد دارید ، چرا سر کلاس من نیستند تا این همه 63 بی فکر را ببیند؟ بعدا مفصل مینویسم .