+

سر درد بدی دارم . از دیروز صبح . دیشب بعد از این ک از عروسی برگشتیم مسکن خوردم . خوابم برد . ولی دوباره صبح با سردرد بلند شدم . دیروز را تماما تنها بودم مگر با یک بچه ی عقب مانده ی فامیل بازی کردن و حرف زدن . ادم ها انگار ارث پدری شان را خورده باشم مرا نگاه میکردند و البته من سعی کردم لبخند بزنم . فقط میدانم که خانوم ش و اقای ن را نمیبخشم . حالا بعد از دیدن من ، بعد از این همه سال ، خیلی جایگاهمان نسبت به هم عوض شده . دیگر من آن دختر ت ت پ ت کنان و طفلکی نیستم که لباس های گل و گشاد بپوشد و از این که قدش از بقیه دخترهای فامیل دراز تر است خجالت بکشد . اما حالا تقریبا خودم را عادت داده ام تعریف آدم ها از خودم برایم مهم نباشد یا رفتارم را عوض نکند تا درمقابلش هم انتقاد های بی سر و ته را ، حرص ها و رفتارهای زشت را بر روی خودم بی اثر کنم . که حالم را نگیرد. اینجور که فقط برای راضی بودن یا نبودن به ضمیر خودم - و خدایم البته - احتیاج داشته باشم . راضی بودن و نبودنم به خودم برگردد . آن روز هم که بشقاب فسنجون را برگرداندم روی میز و به بابا گفتم که عمه با من لج است . من سرماخوردم ، فسنجون دوست ندارم ، سوپ میخواهم هم کار بدی کردم . اما پشیمان نبودم . بابا گفت پس بریزش دور و من بشقاب را برگرداندم رو میز و گفتم به درد گِل بازی میخورد . بابا مرا بد نگاه کرد . از دستم عصبانی بود . ولی دعوایم نکرد . البته بعد مامان در اتاق را به رویم بست و گفت آن قدر به کار بدت فکر کن تا پشیمان شوی . تا وقتی پشیمان نشده ای از اتاق بیرون نیا . من ؟ از اتاق آن قدر بیرون نرفتم که
+
آدم میخواهد خودش را از یک چاله بکشد بیرون ؛ بعد آنقدر دست و پا میزند که چاله هی گودتر شود ، هی فروتر رود ... گفت که ورزش کنم تا دستم قوی شود . ( قوی ! :دی ) گفت بدمینتون یا تنیس هم مناسب است . حالا دست راستم از شانه تا مچ درد میکند . دستم قوی شود ؟ میخاهم صد سال سیاه ضعیف بماند . والا . فقط هم حکایت این نیست . هرکجا که دست و پا بزنی - بی آداب شنا کردن - بیشتر غرق میشوی . حالا دلتنگی های هر روزه باشد ، روزهای تقویم ، رابطه ها ، فامیل ، هرچه .
+
دوست دارم زودتر زیر باد کولر دراز بکشم . فردا روز شلوغی دارم و هیچ کدام از کارهایم را انجام نداده ام . نه گزارش خبری نوشتم و نه فلان . امروز با خودم شرط بسته ام هرجور شده اتاقم را جمع کنم . یک وقت فکر نکنید یک بهم ریختگی ساده است ها . یکی از بچه ها توی اف بی میگفت که اتاق باید بی نظم باشه و این که خودش میدونه هر وسیله ای را کجا گذاشته . گفتم الان کل کمد لباس و کتاب ها و وسایل ام روی زمین مثل آش رشته درهم شده و از مرحله ای که خودم بدانم چی را کجا گذاشته ام چند پله جلوتر رفته . ها دستم عین چی درد میکند . این میان فال های حافظ هم به قیمتشان اضافه شده . از یک بعد از ظهر آرام و گالری گشتن ها ، یک فال گرفتم به نیت خودم و سوسن :

منم غریب دیار و تویی غریب نواز
دمی به حال غریب دیار خود پرداز ...
به هر کمند که خواهی بگیر و بازم بند
به شرط آن که ز کارم نظر نگیری باز
بر آستان خیال تو میدهم بوسه
بر آستین وصالت چو نیست دست نیاز
+
یک حسی دارم مثل پریدن . مثل این که بخواهم کاری کنم . یا مثل آن پرنده که افتاده بود توی حیاطشان و پرواز بلد نبود ، فقط بلد بود بپرد . گذاشتنش توی قفس تا روزی که بال بزند . بعد هم رهایش کردند البته . یک حسی دارم مثل این که دلم بخواهد روی این ابرها بخوابم . حس این را دارم که روحم ، هوای کولر باشد ، خنک ، سرد ، بی تفاوت . بک وقت ها هست که میخواهی دستت را بند کنی به جایی ، به کسی ، اما هیچ تکیه ای نیست .
گاهی هم مادر توی هفته چندبار صدایم میکند تا هرچه توی یخچال له شده بکشم بیرون . که " گوجه له ها رو سوا کن " من خدای موجودات له دنیام .
"تو میدونی که جان زندون نداره
و راه های ابر های نسل من ، پایون نداره
منم آن ابر آزاد
نه خوشحال
نه گریان
تو میدونی ابر رهگذر بارون نداره" :)