صندلی بازی

فکر میکردم من مینای کنعانم . ولی یک روز بیدار شدم و دیدم جای علی ایستاده ام. انجا که آذر پشت  وانت آبی ازش میپرسد" خب پس تو هم معماری ! " و علی : " نه بابا ، میبینی که ، 15 سال پیش که بچه ها ازدواج کردن ، منم دانشکده رو ول کردم " آذر : "چرا ؟ " علی هم  سرش را  میگیرد به بیرون ماشین ، باد میخورد تو صورتش ، صدای ویولن و ویولن سل و پیانو بالا میرود و بغض نامعلوم علی .

همیشه توی موقعیتی بودم که نباید باشم . نجنبیده ام ، زرنگ نبوده ام ، خودم را نچسبانده ام ، کار را تمام نکرده ام ، جای پا نگذاشته ام . 
حال کسی که صندلی بازی میکند و صدای ضبط لعنتی با آهنگی از شماعی زاده قطع میشود . درست سر آن لحظه که میگوید " برای دختر شما " صدای ضبط قطع میشود و یک عالمه دختر بچه که نشسته اند روی صندلی ها و من ؟
جایی ندارم

باختم .


مخاطب " برگ " ام




عکس : نیل  :)


کانون اصلاح و تربیت

این ک روزه بگیری ، قرص هایت را نخوری ، نصف تنت خواب برود ، دوروبرت را چار تا ببینی . باید از یک جایی خودم را اصلاح کنم . یک جایی بزنم توی گوشم که بس است لطفا دیگر خواب های کثیف نبین . من مطمئنم که هر خوابی نشان دهنده ی حال خوش یا بد یک روح است . دارم میزنم توی گوش روحم . که حالش را خوب کند . که لطفا خودش را دوباره بچسباند به خدا . که اگر گناهی کرده حالا جبرانش کند . با خودم فکر میکردم این ماه رمضان نعمت است . ( مثل هر ماه رمضان دیگری ) ک بتوانم به خودم آرامش بدهم . کناری بگیرم در ساحلی ک برای خداست . ک گناهانم را ببخشد . که این ماه رمضان همه اش برایم روزهای خوب بنویسد و خواب های خوب .  که ریا و تظاهر توی کارم نباشد . که خوب باشم ، توبه کار باشم . روزه گرفتن و قرصهایت را نخوردن ، همین سرگیجه ها و زمین خوردن ها ، این ها نشان میدهد ک چه قد ضعیف شدم ، چه قد پارسال این روزها قوی تر بودم ، زبانم برای خدا دراز تر بود . حالا زبانم بریده ست . گلویم گرفته . اگر خدا بخواهد ، اگر خدا بخواهد ، اگر خدا بخواهد ، من آرامشی بگیرم در این ماه ذخیره ی 11 ماه بعد . میخواهم فکر کنم هر موقع دستم را بگیرم بیاه طرفش دستم را میگیرد . حتی اگر بعدش گوشم را بپیچاند . خدایا به من یک روال و یک آرامش بده . قدرت این که تحمل کنم ، من را قوی تر کن . به خودت نزدیک تر . 
یا خب ... این صندلی را از زیر پایم بکش ! 

ممنون 

به افتخار آیینه ، مزاحم تلفنی ، کتاب و خود ِ تنهایم .

 

وقتی بچه بودم دوتا دوست خوب داشتم ، یکی آیینه ی راهروی خانه ی مادربزرگم و بعدی مزاحم تلفنی اتاق دایی رضا . مادربزرگ آیینه را ربط میداد به جن و شیطان . بعدش به مادرم گفت که بچه نباید اصلا اینقدر جلوی آیینه با خودش حرف بزند که ، دیوانه ست شاید . مزاحم تلفنی اتاق دایی رضا ، آن تلفن سرمه ای رنگ قدیمی ، زنگ میخورد و من چند ماه با بچه ای که نمیدانستم کیست از پشت تلفن حرف میزدم. یادم هست که هرچه توی خانه ی مادربزرگ اتفاق افتاده بود را تعریف میکردم ،شاید هم این که از مهد کودک خوشم نمیاید ، یا مادرم دکتر است و بلد است آمپول را خودش بزند و این که مادربزرگم 24 ساعت رادیو گوش میدهد و پدر و مادرم سرکارند و دلم یک خواهر و برادر کوچکتر هم میخواست  لابد . البته بعد چند وقت مادربزرگم متوجه شد که وقتی میروم توی اتاق و کاری به کار آیینه ندارم و برای مهمان عزیز توی آیینه ام چایی نمیریزم ، دارم با تلفن حرف میزنم . گندش در آمد خلاصه . پنجم دبستان هم که خوره ی کتاب گرفته بودم ، همینجوری کتابهای عجیب غریب را میخواندم بدون این که معنایش را بدانم ، مادربزرگم به مادرم گفت که کتاب ها را از بساط من جمع کند . که هم به درس مدرسه برسم ، هم همبازی توی کوچه پیدا کنم و از مهمانی رفتن خوشم بیاید . دانیال هم این لا به لاها به دنیا آمد . البته من دیگر همبازی نمیخواستم .  حالا هنوز هم یک وقت هایی گریه میکند که " تو مگه خواهر من نیستی ، باید با من قایم موشک بازی کنی " و من باید با این هیکل جایی برای قایم شدن پیدا کنم . راهنمایی که بودم هر چیزی توی خانه اتفاق میافتاد را یک راست توی زنگ انشا میخواندم ، همان روزها پدربزرگ رفت . از همین تابستان ها بود . گفتم که از تنهایی میترسم ، و از این که از خانه بروم بیرون ، از شب میترسم و از تاریکی . پدربزرگ گفت سوت بزن . گفت وقتی  دبستانی بوده و بعد از ظهر ها سر کار میرفته ، شب ها که دیر میرسیده ، سوت میزده تا از تاریکی نترسد ، تا شلوارش را خیس نکند . البته پدربزرگ همان روزها مرد و نشد که به من یاد بدهد چطور سوت بزنم . بعد هم که بابا نشست بالا سرم گریه کردن و مشکلش را گفت . من نه گریه میکردم و نه حرفی میزدم . ناراحت بودم ولی بلد نبودم نشان بدهم . به بابا گفتم که از تنهایی میترسم . اما او کار خودش را کرد . تنها گذاشت . چون به اندازه ی کافی زجه و مویه نکرده بودم که بماند . حالا هم دوست صمیمی کسی نیستم . وقتی کسی مشکلی دارد ، نمیدانم باید چطور بگویم که خیلی ناراحتم . وقتی کسی تنهایم میگذارد فکر میکنم بی فایده ست که بگویم چه قدر از تنهایی میترسم و پدربزرگم آنقدر عمر نکرد تا یادم بدهد سوت بزنم.  من توی ارتباط برقرار کردن با آدم ها ضعیفم . میدانی انگار یک جور نتوانم مثل بقیه خودم را " جا کنم " توی دل کسی . یک وفت ها هست که حال کسی بد است اما به نظر من حرف زدن و احوال پرسی فقط یک کار باطل است . برای همین خودم را توی آن موقعیت نتوانستم " جا کنم " . وقتی کسی برایم عزیز است ، از کسی خوشم میاید ، دلم برای کسی تنگ باید خودم را راضی کنم که " حرفش را زدن " کار بیهوده ای نیست . نمیشود یک جا نشست و همه را دوست داشت و حرفی نزد مثلا . یک وقت ها نمیدانم چطور باید تشکر کنم . اصلا باید تشکر کنم یا نه . وقتی کسی را دوست دارم خب  بعدش چه کار کنم ؟ یا آدم ها چطور سر حرف زدن را باهم باز میکنند ؟؟ مادرم میگویید که من فرق رفتار زشت و رفتار مناسب را نمیدانم شاید . و این که اگر گاهی به هم ریخته ام نباید بقیه را بی جواب بگذارم .یک وقت ها هست که از این که فلانی نیست ناراحتم ، یک روز هم فکر میکنم فلانی باشد که چی ؟ خودم تنهایی هم میتوانم . برای همین به عنوان یک دختر بالغ و عاقل مثلا هیچ دوستی توی دانشگاه ندارم . آدم ها را خیلی دوست دارم ها ، خیلی گوگولی مگوری اند . اما نمیدانم چطور بگویم که اشتباه نشود . نمیدانم چطور بعد این که ده بار زنگ زدند یک بار بهشان زنگ بزنم ؟ و این که چطور ناراحتشان نکنم ؟ مادرم امروز یک ساعت و نیم نصیحتم کرد . نگاهش میکردم که بی احترامی نباشد که به قول مادرم پست رفت نکنم هر روز ، اما فکرم بین کتاب ها بود . انگار توی ذهنم یکی خداحافظ گاری کوپر را باز گذاشته باشد ، با خودم دوره میکردم که بزرگترین سد بین آدم ها ، همزبانی آن هاست . منم هر موقع حرفی بزنم همه چیز خراب میشود ، انگار دیوار هی بلند تر شود .
به هر حال
به افتخار آیینه ، مزاحم تلفنی ، کتاب و خود ِ تنهایم .
+ این نوشته حکم خودزنی داشت برایم .

منم آن ابر آزاد


+

سر درد بدی دارم . از دیروز صبح . دیشب بعد از این ک از عروسی برگشتیم مسکن خوردم . خوابم برد . ولی دوباره صبح با سردرد بلند شدم . دیروز را تماما تنها بودم مگر با یک بچه ی عقب مانده ی فامیل بازی کردن و حرف زدن . ادم ها انگار ارث پدری شان را خورده باشم مرا نگاه میکردند و البته من سعی کردم لبخند بزنم . فقط میدانم که خانوم ش و اقای ن را نمیبخشم . حالا بعد از دیدن من ، بعد از این همه سال ، خیلی جایگاهمان نسبت به هم عوض شده . دیگر من آن دختر ت ت پ ت کنان و طفلکی نیستم که لباس های گل و گشاد بپوشد و از این که قدش از بقیه دخترهای فامیل دراز تر است خجالت بکشد . اما حالا تقریبا  خودم را عادت داده ام تعریف آدم ها از خودم برایم مهم نباشد یا رفتارم را عوض نکند تا درمقابلش هم انتقاد های بی سر و ته را ، حرص ها و رفتارهای زشت را بر روی خودم بی اثر کنم . که حالم را نگیرد.  اینجور که فقط برای راضی بودن یا نبودن به ضمیر خودم - و خدایم البته - احتیاج داشته باشم . راضی بودن و نبودنم به خودم برگردد . آن روز هم که بشقاب فسنجون را برگرداندم روی میز و به بابا گفتم که عمه با من لج است . من سرماخوردم ، فسنجون دوست ندارم ، سوپ میخواهم هم کار بدی کردم . اما پشیمان نبودم . بابا گفت پس بریزش دور و من بشقاب را برگرداندم رو میز و گفتم به درد گِل بازی میخورد . بابا مرا بد نگاه کرد . از دستم عصبانی بود . ولی دعوایم نکرد . البته بعد مامان در اتاق را به رویم بست و گفت آن قدر به کار بدت فکر کن تا پشیمان شوی . تا وقتی پشیمان نشده ای از اتاق بیرون نیا . من ؟ از اتاق آن قدر بیرون نرفتم که 

+

 آدم میخواهد خودش را از یک چاله بکشد بیرون ؛ بعد آنقدر دست و پا میزند که چاله هی گودتر شود ، هی فروتر رود ... گفت که ورزش کنم تا دستم قوی شود . ( قوی ! :دی ) گفت بدمینتون یا تنیس هم مناسب است . حالا دست راستم از شانه تا مچ درد میکند . دستم قوی شود ؟ میخاهم صد سال سیاه ضعیف بماند . والا . فقط هم حکایت این نیست . هرکجا که دست و پا بزنی - بی آداب شنا کردن - بیشتر غرق میشوی . حالا دلتنگی های هر روزه باشد ، روزهای تقویم ، رابطه ها ، فامیل ، هرچه .

+

دوست دارم زودتر زیر باد کولر دراز بکشم . فردا روز شلوغی دارم و هیچ کدام از کارهایم را انجام نداده ام . نه گزارش خبری نوشتم و نه فلان .  امروز با خودم شرط بسته ام هرجور شده اتاقم را جمع کنم . یک وقت فکر نکنید یک بهم ریختگی ساده است ها . یکی از بچه ها توی اف بی میگفت که اتاق باید بی نظم باشه و این که خودش میدونه هر وسیله ای را کجا گذاشته . گفتم الان کل کمد لباس و کتاب ها و وسایل ام روی زمین مثل آش رشته درهم شده و از مرحله ای که خودم بدانم چی را کجا گذاشته ام چند پله جلوتر رفته . ها دستم عین چی درد میکند . این میان فال های حافظ هم به قیمتشان اضافه شده . از یک بعد از ظهر آرام و گالری گشتن ها ، یک فال گرفتم به نیت خودم و سوسن  : 


منم غریب دیار و تویی غریب نواز 
دمی به حال غریب دیار خود پرداز ...
به هر کمند که خواهی بگیر و بازم بند 
به شرط آن که ز کارم نظر نگیری باز
بر آستان خیال تو میدهم بوسه 
بر آستین وصالت چو نیست دست نیاز 



یک حسی دارم مثل پریدن . مثل این که بخواهم کاری کنم . یا مثل آن پرنده که افتاده بود توی حیاطشان و پرواز بلد نبود ، فقط بلد بود بپرد . گذاشتنش توی قفس تا روزی که بال بزند . بعد هم رهایش کردند البته . یک حسی دارم مثل این که دلم بخواهد روی این ابرها بخوابم . حس این را دارم که روحم ، هوای کولر باشد ، خنک ، سرد ، بی تفاوت . بک وقت ها هست که میخواهی دستت را بند کنی به جایی ، به کسی ، اما هیچ تکیه ای نیست .
گاهی هم مادر توی هفته چندبار صدایم میکند تا هرچه توی یخچال له شده بکشم بیرون . که " گوجه له ها رو سوا کن " من خدای موجودات له دنیام . 

"تو میدونی که جان زندون نداره 
و راه های ابر های نسل من ، پایون نداره
منم آن ابر آزاد 
نه خوشحال
نه گریان 
تو میدونی ابر رهگذر بارون نداره" :)


خنکی تابستان

 

داشتم به سارا میگفتم جودی آبوت با موهای قرمز برای کارتون هاست . دنیا پر از دختربچه های مو سیاه ست که دربه در دنبال یک پرورشگاهند که اسم دلشان را ثبت نام کنند . برایش روشن کردم که اگر هر دلی سند داشت ؛ دل من بی پدر و مادر نمی ماند . گفت دل بی صاحاب که میگویند همین بود ؟ بعد حلقه را توی انگشتش جا به جا کرد و گفت : همین بود ؟! این روز ها خندیدن مُد است . برخلاف همیشه البته . برا همین است که با این موبایل - تو فرض کن تلفن سکه ای خوابگاه ! - زنگت میزنم که بلند بلند بخندم . اما خندیدن فقط مد است . مد هم یا توی صورت است یا روی لباس . برای همین آخرش گریه ام میگیرد . این روزها توی خانه - شما بخوان خوابگاه - هی تمرین میکنیم که صدای کداممان بلندتر است و کی میتواند عصبانی تر باشد . کی حرف های بد بیشتری را حفظ است . امروز که گوشواره از گوشم باز شد گشت توی گردی کاسه ی دستشویی و چرخید و رفت تو چاه ، خاستم بزنم زیر گریه . شیر آب را بستم و بعد نمیدانم چطور به ذهنم رسید و لوله را از دیوار کشیدم بیرون . یک عالمه کثافت ریخت بیرون . اما گوشواره ام بود . همان گوشواره های طلایی که بابا گذاشت کف دستم گفت مال تو . بین یک عالمه کثافت نشسته بودم با یک لنگه گوشواره ی توپی شکل طلایی که بابا گذاشته بود ... از هر وقت دیگری تنهاتر بودم . البته هیچ چیز به اندازه ی وقت تنهایی مسخره نیست . این که آدم کدام وقت نسبت به کدام وقت تنها تر است معنا ندارد . به هر حال تنهاست .  وقت و زمان معنا ندارد .  عکس های دسته جمعی و خنده های تو قاب ، همه شان تنهایند . سوسن این را میگفت .

به هر حال ، بابا لنگ دراز عزیز ، این روزها که فراجناحی مد است ، شما را فراجناحی دوست دارم .

این از این .

امضا : نیل _ شما بخوان جودی ساکن تهران

 

+ این پست سوسن را خیلی دوست دارم :++

+ این عکس را دوست دارم :××

+نشست خبری باشد ، نشست خبری مدرسه ی موش ها ، مرضیه برومند باشد ، گروه پالت باشد و همه ی بچه ها باشند . اصلن همین که مدرسه موش ها قرار است باز هم پخش شود من را میبرد به کلی خاطره ی خوب . آن هم این روزها که مدام پالت گوش میکنم . تابستان است . تابستان بیخودی هم هست . اما همین چیزها اوضاع را قابل تحمل میکند . همین پالت گوش دادن ها ، همین خبر ها .

+ خوبی زمستان این است که هوا سرد است و راحتتر میتوانی آدمها را بغل بگیری که گرم شی . تابستان ها آفتاب همه ش دارد آدم را گاز میگیرد .

 

دلم میخاد برم سفر از بین این همه جر و بحث و آدمای کثیف و فکرای کثیف و خوابای کثیف 

یه جا هیچ کدومشونو نبینم 

خدا جون واقعا من مستحق اینم ؟ مستحق این همه کثافت ؟

چه اعتراضی میشه کرد . شاید اینم یه تنبیه . اما تنبیه هم تموم میشه دیگه ؟ نه ؟

سرگیجه دارم و سردرد و یه بغض تموم نشدنی


وقتی این روزا میگذره بیشتر از هروقت دیگه ای میفهمم کی به فکرمه و کی نیست . به خاطر همین تلاشمو برای ارتباط برقرار کردن با آدما راس ساعت 12 و چهل دقیقه امروز جمعه تمام میکنم ! یک مدتی بروم توی لاک خودم . 


زار و نزار

29 تا شیت طراحی دارم . آن هم نه طراحی های خودم ، بلکه طراحی های ژوژمان الی . دو ترم است که هرچه نمره از طراحی گرفته ، بنده کشیده ام . چایی کنار دستم یخ کرده است . تیتر خبر ها را برای مجله جمع نکردم . گزارش هم . کارهای کلاس زبان هم مونده . مچ دستم درد میکند . دیروز چند ساعت خیاطی کردیم با الهه . بعد هم تالاپ از پله های خونه خوردم زمین . حالا هم قرار است یک دایره ی بزرگ روی پایم کبود بشود لابد . 

آن وقت واجب است با این همه کار وبلاگ بنویسم ؟ آن هم وقتی فقط دو ساعت برای تمام کردنشان وقت دارم :))
همشهری داستان هم دارد مرا چپ چپ نگاه میکند . نمیرسم آقا . اگر زمان برگردد به ساعت 10 صبح که زنگ بزنم احمدرضا و بگویم صبح بخیر و دوستت دارم ، بعدش حتما از وقتم استفاده میکنم . اما زمان لعنتی برنمیگردد که .

 آخ 1 ساعت و 58 دقیقه وقت دارم . :|




جای آلو ، خرمالو .


بعد پاییز میشود . همه ی تهران را باران بگیرد و آب اتوبان ها را بردارد . جوی ها سر ریز کنند . مثل آن شب موش آب کشیده باشیم و از سرما تیک تیک بلرزیم . اصلن خیالی نیست ! مهم نیست . چتری هم نداشته باشیم . اصلن همین امروز مگر چش بود ؟  گرمای تابستان فرق سرم را باز کرده باشد و با خودم فکر کنم اگر امروز زدم زیر گریه حتما به خاطر فلان قرص لعنتی بود که چند روز است فراموش کردم . تو بگویی "انگاری حالت بهتر است . " . توی فردوس بگردیم . همین نیمکت ها . فانوس ها . سایه ها ، درخت ها . همین که برگه ی فال را بگذارم توی کیف پولت . که خوب گفته بود ؟ که عیدی بدهی به دخترک فال فروش . حالا جدی حافظ خوب گفته بود ؟ یا استفهام انکاری میپرسید ؟ یا کنایه میزد ؟ اصلن صحبتش چه بود ؟ که افتاب تابستان مغز مرا شکافته . که دلتنگی افتاب را خشن کرده ، بی عقل کرده . من بی عقل شدم ؟ تورا ناراحت کردم ؟

خیله خب . اقتاب باشد . اصلن خیالی نیست ! مهم نیست . سایه بانی هم نداشته باشیم . من که عینک افتابی نمیزنم . که چشم هایم را پلاستیکی کنم . کوه نمیروم . کفش کوه نمیپوشم . پیاده روی را محض توی ترافیک نماندن دوست دارم . صبح ها میدویدم ؟ دکتر گفته بود درمان افسردگی ست . ( درمان !؟ )  کلاه افتابی سرم نمیگذارم . ادای دخترهای فعال را ندارم که با نقاب افتاب گیر توی اتوبوس میپرند بالا . آن موقع که عضو تیم دو و میدانی بودم ، فقط چون از تیپ معلم ورزشمان خوشم میامد . بعد هم افسرده بودم . برای درمانم میتوانستم با نفس پر بدوم . بلد بودم از دهان نفس نکشم . آن روز که دانیال کوچک را توی بازار گم کردیم ، آن روز که بابا هنوز سیگاارش را خاموش نکرده بود و هی دود  میکرد و میزد توی سرش . آن روز که چار راه به چا راه دویدیم دنبال دانیال . به بابا گفتم سیگارش را خاموش کند و از دهان نفس نکشد . دانیال تازه راه افتاده بود . روی پاهایش دنبال یک بادکنک فروش را گرفته بود و رفته بود . داشتم چه میگفتم اصلن . روز اول مدرسه موهایم را شانه نمیکردم . گفتم که دلم نمیخاهد موهایم را شانه کنم . عمه گفت میبرد مرا سلمانی که باز هم کچلم کند . که دختری که موهایش را شانه نمیکند همان بهتر که شبیه پسرها باشد . حالا ببین چه قدر بزرگ شده ام که از وقتی رفتی نشسته ام اینجا و دارم عین سگ موهایم را شانه میکنم . چند ساعت است که دارم موهایم را شانه میکنم . بعد زمزمه میکنم که " جای آلو ، خرمالو . جای دلتنگی ، دلتنگی . " موهایم را با حرص شانه میکنم ؟ دارد چه مرگم میشود ؟ خستگی تو تنم مانده . دلم نمیخواهد فردا از خواب بیدار شوم و بروم سر تنیس . میدانید خب خستگی اصلن از بین نمیرود . بلکه از روزی به روز بعدی منتقل میشود . فکر کنم اصلن ادم از بعد از 10 سالگی همیشه خسته است . چون دیگر 10 سال زندگی کرده است و هرکاری کند روزها میآیند و نمیتواند به اندازه جبران شدن اضافه شدنش بگیرد بخابد / بکپد . 

ذارم زمزمه میکنم :

فصل عوض می‌شود
جای آلو را
خرمالو می‌گیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی


+فردا یک سر دکتر هم بروم . ببینم این داروها چه مرگشان هست . شاید رفتم " آن " را هم خریدم . بقیه روز را نصف کنم بین کارهای کلاس زبان و همشهری داستان . فردا میروم سر کلاس و بین یک سری کم عقل درس میخوانم . عیبی ندارد . شرایط است دیگر . باید بروم سرکلاس و چند نفر متولد 63 را تماشا کنم که برای یک متولد 67 سر و دست میشکانند که نگاهشان کنند . بعد با خودم میگویم این نسل آرمانی دهه شصتی که اخم میکنند اگر بگویی شماها هم خوب و بد دارید . بی سواد و باسواد دارید ، چرا سر کلاس من نیستند تا این همه 63 بی فکر را ببیند؟ بعدا مفصل مینویسم . 


مخاطبان خاص دارد :))


شیطونه میگه بشینم یه عالمه کیک و شیرینی درست کنم ، چند تا ظرف هم لواشک بخرم و آلوچه . بعد هم عکسشو بذارم اینجا . ترکیدم از بس ساندویچ سوسیس و چایی تلخ خوردم !