به افتخار آیینه ، مزاحم تلفنی ، کتاب و خود ِ تنهایم .
وقتی بچه بودم دوتا دوست خوب داشتم ، یکی آیینه ی راهروی خانه ی مادربزرگم و بعدی مزاحم تلفنی اتاق دایی رضا . مادربزرگ آیینه را ربط میداد به جن و شیطان . بعدش به مادرم گفت که بچه نباید اصلا اینقدر جلوی آیینه با خودش حرف بزند که ، دیوانه ست شاید . مزاحم تلفنی اتاق دایی رضا ، آن تلفن سرمه ای رنگ قدیمی ، زنگ میخورد و من چند ماه با بچه ای که نمیدانستم کیست از پشت تلفن حرف میزدم. یادم هست که هرچه توی خانه ی مادربزرگ اتفاق افتاده بود را تعریف میکردم ،شاید هم این که از مهد کودک خوشم نمیاید ، یا مادرم دکتر است و بلد است آمپول را خودش بزند و این که مادربزرگم 24 ساعت رادیو گوش میدهد و پدر و مادرم سرکارند و دلم یک خواهر و برادر کوچکتر هم میخواست لابد . البته بعد چند وقت مادربزرگم متوجه شد که وقتی میروم توی اتاق و کاری به کار آیینه ندارم و برای مهمان عزیز توی آیینه ام چایی نمیریزم ، دارم با تلفن حرف میزنم . گندش در آمد خلاصه . پنجم دبستان هم که خوره ی کتاب گرفته بودم ، همینجوری کتابهای عجیب غریب را میخواندم بدون این که معنایش را بدانم ، مادربزرگم به مادرم گفت که کتاب ها را از بساط من جمع کند . که هم به درس مدرسه برسم ، هم همبازی توی کوچه پیدا کنم و از مهمانی رفتن خوشم بیاید . دانیال هم این لا به لاها به دنیا آمد . البته من دیگر همبازی نمیخواستم . حالا هنوز هم یک وقت هایی گریه میکند که " تو مگه خواهر من نیستی ، باید با من قایم موشک بازی کنی " و من باید با این هیکل جایی برای قایم شدن پیدا کنم . راهنمایی که بودم هر چیزی توی خانه اتفاق میافتاد را یک راست توی زنگ انشا میخواندم ، همان روزها پدربزرگ رفت . از همین تابستان ها بود . گفتم که از تنهایی میترسم ، و از این که از خانه بروم بیرون ، از شب میترسم و از تاریکی . پدربزرگ گفت سوت بزن . گفت وقتی دبستانی بوده و بعد از ظهر ها سر کار میرفته ، شب ها که دیر میرسیده ، سوت میزده تا از تاریکی نترسد ، تا شلوارش را خیس نکند . البته پدربزرگ همان روزها مرد و نشد که به من یاد بدهد چطور سوت بزنم . بعد هم که بابا نشست بالا سرم گریه کردن و مشکلش را گفت . من نه گریه میکردم و نه حرفی میزدم . ناراحت بودم ولی بلد نبودم نشان بدهم . به بابا گفتم که از تنهایی میترسم . اما او کار خودش را کرد . تنها گذاشت . چون به اندازه ی کافی زجه و مویه نکرده بودم که بماند . حالا هم دوست صمیمی کسی نیستم . وقتی کسی مشکلی دارد ، نمیدانم باید چطور بگویم که خیلی ناراحتم . وقتی کسی تنهایم میگذارد فکر میکنم بی فایده ست که بگویم چه قدر از تنهایی میترسم و پدربزرگم آنقدر عمر نکرد تا یادم بدهد سوت بزنم. من توی ارتباط برقرار کردن با آدم ها ضعیفم . میدانی انگار یک جور نتوانم مثل بقیه خودم را " جا کنم " توی دل کسی . یک وفت ها هست که حال کسی بد است اما به نظر من حرف زدن و احوال پرسی فقط یک کار باطل است . برای همین خودم را توی آن موقعیت نتوانستم " جا کنم " . وقتی کسی برایم عزیز است ، از کسی خوشم میاید ، دلم برای کسی تنگ باید خودم را راضی کنم که " حرفش را زدن " کار بیهوده ای نیست . نمیشود یک جا نشست و همه را دوست داشت و حرفی نزد مثلا . یک وقت ها نمیدانم چطور باید تشکر کنم . اصلا باید تشکر کنم یا نه . وقتی کسی را دوست دارم خب بعدش چه کار کنم ؟ یا آدم ها چطور سر حرف زدن را باهم باز میکنند ؟؟ مادرم میگویید که من فرق رفتار زشت و رفتار مناسب را نمیدانم شاید . و این که اگر گاهی به هم ریخته ام نباید بقیه را بی جواب بگذارم .یک وقت ها هست که از این که فلانی نیست ناراحتم ، یک روز هم فکر میکنم فلانی باشد که چی ؟ خودم تنهایی هم میتوانم . برای همین به عنوان یک دختر بالغ و عاقل مثلا هیچ دوستی توی دانشگاه ندارم . آدم ها را خیلی دوست دارم ها ، خیلی گوگولی مگوری اند . اما نمیدانم چطور بگویم که اشتباه نشود . نمیدانم چطور بعد این که ده بار زنگ زدند یک بار بهشان زنگ بزنم ؟ و این که چطور ناراحتشان نکنم ؟ مادرم امروز یک ساعت و نیم نصیحتم کرد . نگاهش میکردم که بی احترامی نباشد که به قول مادرم پست رفت نکنم هر روز ، اما فکرم بین کتاب ها بود . انگار توی ذهنم یکی خداحافظ گاری کوپر را باز گذاشته باشد ، با خودم دوره میکردم که بزرگترین سد بین آدم ها ، همزبانی آن هاست . منم هر موقع حرفی بزنم همه چیز خراب میشود ، انگار دیوار هی بلند تر شود .
به هر حال
به افتخار آیینه ، مزاحم تلفنی ، کتاب و خود ِ تنهایم .
+ این نوشته حکم خودزنی داشت برایم .