فکر میکردم من مینای کنعانم . ولی یک روز بیدار شدم و دیدم جای علی ایستاده ام. انجا که آذر پشت  وانت آبی ازش میپرسد" خب پس تو هم معماری ! " و علی : " نه بابا ، میبینی که ، 15 سال پیش که بچه ها ازدواج کردن ، منم دانشکده رو ول کردم " آذر : "چرا ؟ " علی هم  سرش را  میگیرد به بیرون ماشین ، باد میخورد تو صورتش ، صدای ویولن و ویولن سل و پیانو بالا میرود و بغض نامعلوم علی .

همیشه توی موقعیتی بودم که نباید باشم . نجنبیده ام ، زرنگ نبوده ام ، خودم را نچسبانده ام ، کار را تمام نکرده ام ، جای پا نگذاشته ام . 
حال کسی که صندلی بازی میکند و صدای ضبط لعنتی با آهنگی از شماعی زاده قطع میشود . درست سر آن لحظه که میگوید " برای دختر شما " صدای ضبط قطع میشود و یک عالمه دختر بچه که نشسته اند روی صندلی ها و من ؟
جایی ندارم

باختم .